حکایت ماه و پلنگ و عشق

عشق، پلنگی است که در رگ هایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.
من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم؛ حتی اگر قفس تنم را بشکند.
خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد.
حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است. اما هر چه ناممکن تر است، زیباتر است.
پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد.
دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان با آسمان نرسیده است.
خدا اما پرش پلنگ را اندازه می گیرد، نه رسیدن اش را. و پلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست دارد که دور تر می پرد.
عرفان نظر آهاری
ته نوشت 1 :
سخت است حرفت را نفهمند،
سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،
حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد
وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،
اشتباهی هم فهمیده اند.
.:: دکتر علی شریعتی ::.
ته نوشت 2 :
باز هم اربعین و دل بی قرار و ....
السلام علیک یا اباعبد الله...
برام دعا کنید...
منم قول میدم براتون دعا کنم!
ته نوشت ته :
همچنان : دلم گرفته است و هوای گریه با من!