حکایت ماه و پلنگ و عشق

 

 

عشق، پلنگی است که در رگ هایم می دود. پلنگی که می خواهد تا خدا خیز بردارد.

من این پلنگ را قلاده نمی بندم و رامش نمی کنم؛ حتی اگر قفس تنم را بشکند.

خدا ماه است و این پلنگ می خواهد تا ماه بپرد.

حکایت پلنگ و ماه عجب ناممکن است. اما هر چه ناممکن تر است، زیباتر است.

پلنگ عشق به هوای گرفتن ماه است که به آسمان جست می زند؛ اما هزار هزار هزار فرسنگ مانده به ماه می افتد.

دره های جهان پر از پلنگان مرده است که هرگز پنجه شان با آسمان نرسیده است.

خدا اما پرش پلنگ را اندازه می گیرد، نه رسیدن اش را. و پلنگان می دانند که خدا پلنگی را دوست دارد که دور تر می پرد.

 

عرفان نظر آهاری    


ته نوشت 1 :

سخت است حرفت را نفهمند،

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند،

حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد

وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ،

اشتباهی هم فهمیده اند.

.:: دکتر علی شریعتی ::.


ته نوشت 2 :

             باز هم اربعین و دل بی قرار و ....

             السلام علیک یا اباعبد الله...

             برام دعا کنید...

            منم قول میدم براتون دعا کنم!


ته نوشت ته :

           همچنان : دلم گرفته است و هوای گریه با من!

دلم گرفته ای دوست...


دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟



کجا روم که راهی به گلشنی ندانم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من


نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من


ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!


نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من



ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟


ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من


    شاعر : سیمین بهبهانی        

ته نوشت :

                كاش ميدانستي كه هواي غبار آلود دلم چقدر هواي باران دارد باراني از جنس صداقت باراني كه

                اگر باريد بايد تقاص پاك كردن دلم را با از بين بردن گلهايي كه درونش كاشته ام بدهد. آري هواي

                دلم بس ناجوانمردانه سرد است.سرد است و تشنه گرماي آغوش يكرنگي.گرمايي كه بسوزاند

               سرماي اين آتش كينه. كينه اي كه به زور خود را جا كرده و زخم هاي دلم را كهنه كرده است.

               ديگر گوش دلم به دروغ عادت كرده! ديگر سراغي از هماي صداقت نميگيرد. نوايي درونم ميگويد

               اصلا كسي كه به كسي نيست تو هم بگو. تو هم بگو و بسوزان دل تمام كساني كه تو را دوست

               دارند. به تو اعتماد دارند. كساني كه با آزردن تو آزرده مي شوند با خنديدن تو ميخندند و با گريستن

               تو مي گريند . بسوزان نه براي اين كه بيازاري . براي اينكه به كساني كه دوستشان داري بياموزي

               كه به هيچ كس اعتماد نكنند.... .

               تا بدانند كه مهرباني كنند ولي دلشان را در قفس سينه نگاه دارند تا مبادا كه در دستان كسي از

              خشكي دروغ ، ترك بردارد . مهرباني كنند نه براي اين كه ديگران لايق مهرباني اند. مهرباني كنند

              چون خود لايق عشق ورزيدن اند.... .


** متن ته نوشت از وب میکده نوشته آقا مهدیار برداشته شده است **

دعا....

کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.


دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم.


بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.


نخست، از خدا غذا خواستند. فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. اما سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.


هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.


مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.


دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی ای آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیره برود و مرد دوم را همانجا رها کند.


پیش خود گفت، مرد دیگر حتماً شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.


زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟


پاسخ داد: این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.


ندا، مرد را سرزنش کرد: اشتباه می کنی. زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.


مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟


ندا پاسخ داد: از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم!


باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست، نتیجه دعای دیگران برای ماست.



ته نوشت :

            بیایید برا هم دعا کنیم.....


تلقین...


                                 این روز ها که می گذرد

                                                                شادم


                                 این روز ها که می گذرد

                                                                شادم

                                                                        که می گذرد

                                                                                    این روزها


                                            شادم

                                                  که می گذرد....

     قیصر امین پور      


فال شب چله...

بارها گفته ام و بار دگر می گویم

که من دلشده این ره نه به خود می پویم


در پس آینه طوطی صفتم داشته اند

آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم


من اگر خارم اگر گل چمن آرایی هست

که از آن دست که او میکشدم می رویم


دوستان عیب من بیدل حیران مکنید

گوهری دارم و صاحب نظری می جویم


گرچه با دلق تلمع می گلگون عیب است

نکنم عیب کزو رنگ ریا می شویم


خنده و گریه ی عشاق ز جایی دگر است

می سرایم بشب و وقت سحر می مویم


حافظم گفت که خاک در میخانه مبوی

گو مکن عیب که من مشک ختن می بویم