دلم گرفته ای دوست...
دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نه بستهام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تختهپاره بر موج، رها، رها، رها من
ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!
نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زندهام چرا من؟
ستارهها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من
كاش ميدانستي كه هواي غبار آلود دلم چقدر هواي باران دارد باراني از جنس صداقت باراني كه
اگر باريد بايد تقاص پاك كردن دلم را با از بين بردن گلهايي كه درونش كاشته ام بدهد. آري هواي
دلم بس ناجوانمردانه سرد است.سرد است و تشنه گرماي آغوش يكرنگي.گرمايي كه بسوزاند
سرماي اين آتش كينه. كينه اي كه به زور خود را جا كرده و زخم هاي دلم را كهنه كرده است.
ديگر گوش دلم به دروغ عادت كرده! ديگر سراغي از هماي صداقت نميگيرد. نوايي درونم ميگويد
اصلا كسي كه به كسي نيست تو هم بگو. تو هم بگو و بسوزان دل تمام كساني كه تو را دوست
دارند. به تو اعتماد دارند. كساني كه با آزردن تو آزرده مي شوند با خنديدن تو ميخندند و با گريستن
تو مي گريند . بسوزان نه براي اين كه بيازاري . براي اينكه به كساني كه دوستشان داري بياموزي
كه به هيچ كس اعتماد نكنند.... .
تا بدانند كه مهرباني كنند ولي دلشان را در قفس سينه نگاه دارند تا مبادا كه در دستان كسي از
خشكي دروغ ، ترك بردارد . مهرباني كنند نه براي اين كه ديگران لايق مهرباني اند. مهرباني كنند
چون خود لايق عشق ورزيدن اند.... .
** متن ته نوشت از وب میکده نوشته آقا مهدیار برداشته شده است **